باز با دیوانگی شولای عریان ساختم باز بی تو مثل هر لحظه خودم را باختم آری از درد ملامت من رها گشتم ولی عاشقانه حویش را در دام تو انداختم
زندگی باغی بزرگه پر از گلهای تازه هر کسی یه باغچه از عشق برای دلش می سازه دل مهربون آهو باغچه رو تو خواب می بینهقناری رو خاک گلدون به امید گل می شینه
یاد داری روزهایی را که گل می کاشتیم کلبه ای در جنگل سبز صداقت داشتیم در تب و تاب پریدن بالهامان باز بوددر سکوت شب صدای عشق را می شد شنید با دو پای آرزو در آسمان می شد دویدباید از آن روزها خوب و زیبا یاد کرد آستین بالا زد و این باغ را آباد کرد