پرستوهای مهاجر....

پرستو جان کجا رفتی بهاره           درخت یاس گل کرده دوباره

نمی آیی نمیدونی که بی تو                برایم زندکی معنا نداره 

پرستوجان کجا کاشانه کردی         
بنای عشق را ویرانه کردی

مرا بر خاک بنشاندی و رفتی         بر بام آسمان ها لانه کردی

نمی دانی شب هجران درازه                 در میخانه اندوه بازه

اگر چه بند زنجیره به پایم              ولی آخربه سویت پرگشایم

کنار ساحل غم منتظر باش

همین روزها به دیدارت می آیم

 

جلوه ی هستی را در نیمه ی چشمانت دیدم ...... غریبانه سوختم و ساختم...... با منی با من بمان تا سرود عشق ام را با عشق در سازم......نتونستم......نتونستم......قد رعنا ی تو را ببینم.....اخه چشمی که پر ابه قدرت دیدن نداره......نتونستم......نتونستم......گل سرخی...... واست از باغچه بچینم......اخه دستی که بلرزه......قدرت چیدن نداره......ترس بودن یا نبودن که می خواست بده به بادم......سایه ای بود سخت و سنگین رویه ذره اعتمادم......چه شبایی تو اتاقم واسه تو نامه نوشتم......جای تو......نامه رو خوندم اخر از نامه گذشتم......اگر روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم......وحشت از مردن ندارم که گل سرخ بچینم......

به منظور شکستن کاخ فراموشی